ماهورماهور، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره

ماهور کوچولو و مامان و بابا

11 اردیبهشت 1392

ماهور عزیزم امروز یازده اردیبهشت ماه هاست و تو تقریبا دو روز هست که شش ماهت تمام شده  و رفتی توی هفتمین ماه زندگیت ولی همین  همین چند روز رو شاید سخت ترین روزهای زندگیت بود چون بعد از اینکه واکسن هات رو زدی حسابی تب کردی اونم بخاطر این بود که وقتی قطره استامینوفن بهت میدادم همش بالا می آوردی و تبت اینفدر بالا رفت که ساعت ٢ بعد از نصف شب مجبور شدیم ببریمت دکتر و اونم برات آمپول تجویز کرد . وقتی آمپول رو زدی شروع کردی به گریه کردن و لی عزیز دلم تو توی همین سن و سال هم نشون دادی که خیلی با گذشت و مهربون هستی و از کنار تمام  مسائل به راحتی میگذری چون که تنها چندلحظه بعد از اینکه آمپولت رو زدی خندیدی . بعد از آمپول تبت شروع ک...
11 ارديبهشت 1392

9 اردیبهشت 92

ماهور عزیزم توی این چند روز گذشته حسابی مشغول خریر برای تو بودیم اول از همه برای اتاقت یک قالی خیلی خیلی خوشکل خریدیم تا یه اتاق خاص داشته باشی و آخر هفته گذشته هم رفته بودیم و برات کمد خریدیم امروز هم که رفتی واکسن شش ماهگی ات رو زدی  . خدا را شکر هنوز مشکلی نداری و از تب خبری نیست . حالا که دیگه شش ماهگی ات تمام شده باید طبق برنامه غذایی دکترت بهت غذا بدیم که اونم از امروز با فرنی شروع شد البته دو هفته پیش بهت میدادم که به توصیه دکترت قطعش کردم و از شش ماهگی شروع کردم .  ووور ذذررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررز ِِِِِِِِِِِِِِِِِةيييييييي٥٥ررر»«و«    &...
9 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

ماهورگلم "عسل زندگیمون امروز هفتمین روزیه که دارم بهت غذای کمکی میدم و تو خیلی دوست داری همش میخوای قاشق و خودت دست بگیری تمام صورت و لباساتو کثیف میکنی ولی ما بازم میذاریم خودت بخوری تا عادت کنی عزیزکم فکر کنم حسابی تشنت میشه اخه شیشه اب و دو دستی میگیری و اب میخوری و ما اونو به زور ازت میگیریم .پریشب برای اولین بار با بابایی گذاشتیمت تو روروک و تو همش خم شده بودی و داشتی روروک و میخوردی .الهی قربونت برم که الان 1 ماه ونیم هست همش لثه هات میخاره و تو هر دو تا دستات رو میذاری تو دهنت و خودتو خم میکنی فدات بشم نازک خودم .دیشب بابایی کلی برات ادا دراورد و تو حسابی با صدای بلند خندیدی عاشقتیم مامانی که زندگی همه رو شیرین کردی بابابزرگ و مامان ب...
1 ارديبهشت 1392

25 فروردین 1392

فرشته کوچولوی من تو خوشگل ترین و با نمک ترین دختر دنیایی.امروز یکشنبه ٢٥ فروردین (البته بخاطر شهادت حضرت فاطمه تعطیل هست ) بعد از یک مسافرت ٤٠ روزه برگشتیم تقریبا ٢ ساعت هواپیما تاخیر داشت و تو توی فرودگاه حسابی خسته شده بودی و نق میزدی تو هواپیما کلی برا هر کسی صدات میکرد میخندیدی اصفهان هم بارون زده بود و بابایی با شوق و ذوق اومده بود دنبالمون .وقتی رسیدیم خونه کلی ذوق کرده بودی و به همه چی با دقت نگاه میکردی و دوست نداشتی بخوابی کلی از خودت صدا در میاری .عکسایی که رفته بودیم عکاسی ازت گرفته بودیم رو میز بود وای که چد ناز بودی نمک من .روزای اخری که جم بودیم از ترس زلزله ای که کاکی اومده بود و ما هم حسش کردیم شبا اصلا خوابم نمی ب...
30 فروردين 1392

26 فروردین 1392

امروز ماهور عزیزم خیلی بی تابی کرد ه که اونم فکر میکنم بخاطر اینه که به بخاطر اینه که اونجا که بودیم دور و برش شلوغ بود ولی اینجا که یه کم تنها تره به این تنهایی عادت نداره و حوصله اش سر رفته بود تا جایی که بردمش بیرون تا یه خورده بگرده ، که حسابی لذت برد و همه چیز بخاطر جدید بودن براش جذابیت داشت . عصر هم با ماهور رفتیم خونه خاله آزاده ، و بهار کوچولو اونا هم بزرگ شده بود حسابی بزرگ شده بود و بعد از مدتی دیداری تازه کردیم
30 فروردين 1392