11 اردیبهشت 1392
ماهور عزیزم امروز یازده اردیبهشت ماه هاست و تو تقریبا دو روز هست که شش ماهت تمام شده و رفتی توی هفتمین ماه زندگیت ولی همین همین چند روز رو شاید سخت ترین روزهای زندگیت بود چون بعد از اینکه واکسن هات رو زدی حسابی تب کردی اونم بخاطر این بود که وقتی قطره استامینوفن بهت میدادم همش بالا می آوردی و تبت اینفدر بالا رفت که ساعت ٢ بعد از نصف شب مجبور شدیم ببریمت دکتر و اونم برات آمپول تجویز کرد . وقتی آمپول رو زدی شروع کردی به گریه کردن و لی عزیز دلم تو توی همین سن و سال هم نشون دادی که خیلی با گذشت و مهربون هستی و از کنار تمام مسائل به راحتی میگذری چون که تنها چندلحظه بعد از اینکه آمپولت رو زدی خندیدی . بعد از آمپول تبت شروع کرد به پایین اومدن و دیگه بعد از اون تب نکردی و تنها مسئله ای که تا دو روز بعد از زدن واکسن هنوز نارحتت میکرد جای واکسن ها بود که باعث میشد حتی حین خوابیدن هم ناله میکردی . به هر حال باید بگم عزیز دلم هر روز که بزرگتر میشی شیرین تر و دوست داشتنی تر میشی
ممی دونی عصرها که بابا از سر کار برمیگرده چقدر براش ذوق میکنی . با دیدن اون میشه گفت سر از پا نمی شناسی و کلی ذوق میکنی


11 اردیبهشت 1392
