ماهورماهور، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

ماهور کوچولو و مامان و بابا

روز نوشته های ماهور

 هنوز ٥ اسفند هستیم و ساعت ٩:٣٣ دقیقه شب هست ماهورم خوابیده ولی عزیزکم امروز همش بی تابی میکرد و ناآروم بود دیشب هم (بامداد همین امروز ) بعد از اینکه قدری آروم شد دوباره شروع به گریه کردن کرد و امروز هم تقریبا خواب بود و حدود ساعت ٣:٣٠ دقیقه بعد از ظهر بود که بعد از کلی گریه ٢ ساعت توی بغلم آروم خوابیدی ولی کلا میشه گفت امروز خیلی سر حال نبود . الان هم که آروم برای خودش گرفته خوابیده و من امیدوارم که امشب دیگه ناآرومینکنه . اما ماهور گلم باید با وجود گریه های شبانگاهی ات وقتی که میخوابی دنیای به این بزرگی برام اندازه یه نوک سوزن کوچیک میشه وقتی که میخوابی اینقدر چهره مظلومی داری که آدم دلش برات کباب میشه . ماهورم شاید بتونم از...
4 مرداد 1392

بازی وبلاگی

١_   بزرگترین ترس تو زندگیت چیه ؟   ترس از دره های تنگ و تاریک و عمیق و البته دریا در شب ٢_   اگه ٢٤ ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی ؟  تمام بانکها رو خالی میکردم و اطلاعات واماامون و پاک (شوخی) ٣_   اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یک آرزوی ٥ تا ١٥ حرفی رو داشته باشه چی آرزو میکنی   ؟ سلامتی و ارامش ٤_   از میان اسب ، پلنگ ، سگ ، گربه و عقاب کدوم یکی رو دوست داری   ؟ اسب ٥_   کارتون مورد علاقه دوران کودکیت   ؟ جکی و جیل   و بابک جونم بل و ساستین دوست داره ٦_   در پختن چه غذایی تبحر نداری   ؟ فسنجون ٧_   اولین واکنشت موقع عصبانیت &nbs...
19 خرداد 1392

روز نوشته های ماهور

توی این چند روز ماهور گلم حسابی بی تابی میکنه خصوصا شبها که میخواد بخوابه حدود ٢ ساعت گریه میکنه تا بخوابه ، دکتر هم میگه بخاطر کولیک معده است و این مساله حسابی اون رو اذیت میکنه و هیچکدوم از قطره هایی هم که در این زمینه تجویز میشه براش کارساز نبوده . چند روز پیش هم بچه دوستم آزاده به دنیا اومد و اسمش رو بهار گذاشتن ولی متاسفانه زردی گرفته و حدود ٤٨ ساعت توی دستگاه قرارش دادن تا دیگه خوب شد . ماهور دیگه حسابی بزرگ شده بطوریکه جغجغه اش رو دست میگیره و صداش رو در می آره و عروسکش رو هم میتونه دست بگیره و عصر ها هم که باباش از سر کار می آد دقیقا متوجه اومدنش میشه و برای باباش میخنده و وقتیهم باهاش بازی میکنه قهقه های بلندی میزنه ....
17 خرداد 1392

یکشنبه 28 بهمن 1391

ماهور عزیزم هر روز بزرگتر میشه و شیرین تر به تازگی هم که بچه دوستم هم به دنیا اومده خوشحالم که یه دوست هم سن و سال خودش داره که میتونن با هم باشن . ماهور عزیزم از وقتی که اون شربت colicez رو برای معده اش بهش میدیم خدا راشکر خیلی بهتر شده و دیگه شبا خیلی اذیت نمیشه . هنوز عادت نکرده به بغلته و بره روی شکم ولی کم کم داره یه تکونایی میخوره و خودش رو روی شکم میبره . آخر هفته گذشته بود که گفتیم بریم بیرون براش لباس شب عید بخریم ولی اینقدر گریه کرد که بیشتر از 2 تا مغازه نتونستیم چک کنیم و کلا از بیرون رفتن خوشش نمی آد . ولی کلا خیلی دختر خوبیه و با وجود اینکه تنها هستم ولی هیچگونه مشکلی ندارم و زندگیم با اومدن این هدیه پروردگار خیلی شیرین تر شده...
17 خرداد 1392