روز نوشته های ماهور
شاید وقتی که بزرگتر بشی و وبلاگت رو بخونی این گله رو بکنی عزیزم که چرا روز ٠ دقیقه برام وقت نمی گذاشتید و خاطرات و روزنوشته هام رو همون روز تکمیل نمی کردید ولی عزیزم نمی دونی که چقدر سرم شلوغ وحتی ١٠ دقیقه فرصت نمی کنم .
اما توی این حدود ١٠ روز اتفاقات زیادی افتاد که همش رو می خوام تو همین لحظه ثبت کنم
١- یکی از اونه گرمی زدن صورت و بدنت بود که اونم احتمالا بخاط بادمجانی بود که بعنوان غذا خوردم و بعد از اون بود که دیدم بدنت پر شد از گرمی اولش که نمی دونستم باید چکار کنم بدنت روز با روغن زیتون چرب مردم ولی بعد فهمیدم که روغن زیتون خودش گرمه
یه روز هم از بس که گریه میکردی ساعت ٨ صبح با مامانم بردیمت دکتر و اون گفت که بخاطر غذاهای نفاخی که میخورم شکمت حسابی نفخ داره و داری اذیت میشی .
اما از اونجا که من خیلی حساس بودم بعد از اون مجددا پیش یه دکتر دیگه رفتیم اونم گفت که بخاط شربت گریپ میکسچری هست که ما بهت دادیم
راستی یادم رفت بگم که این شربت رو چند نفر به ما توصیه کردن که برای دل درد و نفخ شکم نوزاد خوبه و ما هم که یه شب تا حدود ساعت ٢ صبح هر چی داروخانه شبانه روزی تو اصفهان بود رو گشتیم ولی فقط ایرانی داشتن و بالاخره بابات موفق شده بود خارجی اش رو گیر بیاره و ما هم که فکر میکردیم حالا دیگه دل دردت خوب میشه با اشتیاق بهت دادیم ولی دریغ از اینکه این شربت برای بچه های بالای ١ ماه هست و برای زیر اون نتیجه عکس داره
بالاخره دکتر یه شربت دیگه تجویز کرد و ما ساعت از ١٢ گذشته بود که برگشتیم خونه و لی از اونجا که قرمزی صورتت خوب نشده بود و ما هم قصد داشتیم بریم جم عصر همون روز مجددا رفتیم پیش یه دکتر اطفال دیگه و اون هم برات شربت سفالکسین تجویز کرد
روز پنج شنبه مورخه ٠٢/٠٩/١٣٩١ که از اصفهان به سمت جم حرکت کردیم (ساعت ٨ صبح) اما ٣٠ کیلومتر شهرضا بخاطر گریه زیادی که میکردی توقف کردیم و بعد از اینکه شیر خوردی و پوشاکت رو عوض کردم من شرط کردم با خودم که اگه گریه کنی و تو ماشین اذیت بشی بقیه راه رو ادامه نمی دیم و برمیگردیم اصفهان اما خوشبختانه تو از نیت من آگاه شدی و آروم گرفتی و ما هم به راه طول و دازمون که تازه اولش بودیم ادامه دادیم .
بعد از آباده بود که چرخ ماشین پنچر شده و بعد از تعمیض چرخ مجددا به حرکت مون ادامه دادیم اما وقتی به شیراز رسیدیم به خاطر اینکه قرمزی صورتت کم نشده بود تصمصم گرفتیم بریم بیمارستان مادر و کودک که همون اول شیراز قرار داشت و اینکار هم حدود ٢ ساعت وقت مار رو گرفت و دکتر اونجا اکیدا توصیه کرد که مصرف سفالکسین رو قطع کنیم و به من هم گفت که از خوردن غذاهای گرم خودداری کنم و یه کار جالب تر هم که کرد این بود که کارتش رو داد و گفت که در ایام تعطیلی که پیش رو داشتیم در صورت بروز مشکل یا سئوال بهش اس ام اس بزنیم . بعد از اینکه از بیمارستان خارج شدیم رفتیم پیش یه پنچر گیری و برای اون چرخ پنچر شده یه تیوپ خریدیم و به را افتادیم اما باز هم حدود ١٠٠ کیلومتر راه رفته بودیم که همون چرخ پنچر شد و مجددا مجبور به تعویض چرخ شدیم و رفتیم پیش یه پنچر گیری اونم کار ما رو راه انداخت و ما دوباره به راهمون ادامه دادیم ولی اینبار با سرعت لاک پشتی . همینجور به راهمون ادامه دادیم تا بالاخره ساعت نزدیک ٢ نیمه شب بود که رسیدیم خونه اون درحالیکه همه ما دیگه خسته و حسابی کوفته بودیم .


روز نوشته های ماهور
