روز نوشته های ماهور
شاید وقتی که بزرگتر بشی و وبلاگت رو بخونی این گله رو بکنی عزیزم که چرا روز ٠ دقیقه برام وقت نمی گذاشتید و خاطرات و روزنوشته هام رو همون روز تکمیل نمی کردید ولی عزیزم نمی دونی که چقدر سرم شلوغ وحتی ١٠ دقیقه فرصت نمی کنم . اما توی این حدود ١٠ روز اتفاقات زیادی افتاد که همش رو می خوام تو همین لحظه ثبت کنم ١- یکی از اونه گرمی زدن صورت و بدنت بود که اونم احتمالا بخاط بادمجانی بود که بعنوان غذا خوردم و بعد از اون بود که دیدم بدنت پر شد از گرمی اولش که نمی دونستم باید چکار کنم بدنت روز با روغن زیتون چرب مردم ولی بعد فهمیدم که روغن زیتون خودش گرمه یه روز هم از بس که گریه میکردی ساعت ٨ صبح با مامانم بردیمت دکتر و اون گفت که بخاطر...


